چتر ها را ...
سلام!
با عرض پوزش از این که برای به روز کردن وبلاگ دیر اقدام کردم(پای همان یک سری مشکلات قبلی وسط بود).
راستش حرف خاصی برای گفتن نداشتم. ولی الان احساس می کنم دارم. یعنی از دیروز احساس کرده ام. دیروز... که باز یک بد بخت دیگر را دیدم. یک افغانی... یعنی دو نفر افغانی را... یک مادر و دختر.
مادر... که چین های صورتش.. جوانی اش را هاشور زده و بد بختی اش را به طرز خشنی ترسیم کرده بود.
و دختر... دوازده ساله... مهربان.. تازه کلاس سوم ابتدایی بود ... شاید به خاطر بیماری اش عقب افتاده بود... به قول یکی از اساتیدمان عین آدم بزرگ ها به انسان نگاه می کرد.
او سرطان داشت. از سه سال پیش تحت شیمی درمانی قرار گرفته بود. و متاسفانه دارو های مربوطه بر روی شنوایی اش هم اثر گذاشته بود...کم شنوایی حسی-عصبی در فرکانس های بالا .
معاینه و تست های اودیومتریک اش را من انجام دادم.
ظهر شد . به آنها گفتیم که بروند و بعد از خوردن نهار برای دریافت نتیجه بیایند ... نکته ی غم انگیزش همین جاست .. آنها حتی پولی برای تهیه ی نهار نداشتند...
دوست داشتم که ...
ولی حیف که خون قرن بیست و یکمی توی رگهام جاری بود !
تنها لطفی که کلینیک توانست در حق آن ها بکند... بخشیدن پول ویزیت شان بود.
چشمان اشک آلود زن و خنده ی معصومانه ی دختر به هنگام خداحافظی هنوز هم در یادم...
*******************************************************
"چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت"
گفتی و رفتی
زیر باران سهراب
و من حالا
زیر باران می روم گاهی
چتر به دست امّا ...
از قعر دل آهی :
آخر ...
چتر من سوراخ است ...
... سهراب!!
***
ممنون می شوم اگر نظرتان را در باره ی این شعر بنویسید
|
+| نوشته شده توسط حامد شاکریان در یکشنبه
1385/08/14 | موضوع: |