تبليغاتX
> بارانک
یه چیزی تو اون مایه ها
 نامه ای برای خاک خوردن
چه زیبا بودی و روشن . خنده تاب و خیالی. امروز چه قدر لبریز بودم از تو. مست ِ مست. چه دست و پایی گم کردم در قدوم ات. لحظه های ناب دیدن را پس از ندیدن های پر ملال من امروز لمس کردم بوییدم. در حضور بودن ات ای تمام ِ رعنایی مجسمه ای بودم از درد لذت بخش .سراسر درد بودم و می چشیدم و از خود بی خود می شدم.تار تار  ِ موی و اعصاب ام امروز نغمه ساز بود . و چه خوش بود عبورِ جنون آور ِ نغمات ِ ساز ِ هم آهنگ ِ حرکات ات از لا به لای ِ شیار های مغزم و دریچه های قلب ام .با تو امروز درخت رنگ دیگری داشت.سبزه   دیگر بود و سیمان و آهن و سنگ.زندگی می وزید خنک و سرشار.

با تو امروز کلاغ را دوست داشتم و به آوای اش پاسخ می دادم.

سطح سرد و پر ملال آسفالت چه مهربان شده بود و لحظه لحظه در انتظار فرود قدم هایت و قدم هایم بر پهنای سینه اش پر از تمنا میشد.

بر قاعده ی زمین نگریستم   تو بودی  بر بلند ترین جای آسمان نظر فکندم   تو بودی  زمین تو بودی آسمان هم تو بودی و هر آن چه میان این دو است در ترازوی دل پرداخت در کفه ی مقابل ِ تار موی ات بود.

امروز ... آری امروز سال ها با تو زیستم ... خندیدم ... گریستم. با تو جوان شدم ... پیر شدم ... بچه شدم و ........  فراموش شدم.  و چه زیباست فراموش شدن در تو . چه خوش تر تو را دیدن و تنها تو را دیدن و دیگر هیچ. و دیگر نه هراس و نه اضطراب.دل به تو بستن و با خیال تو تا انتهای مهیب ترین ماجراها رفتن. خود را در افکندن به واهی ترین و عبث ترین اندیشه ها . اندیشه ها... آری ... هم آن ها که چه بیهوده مرا به تو پیوند می دهند ... آشنا می کنند و در تو ذوب می سازند.  دوست می دارم این بیهودگی شیرین و این سر گشتگی بی حاصل را و تو را ... ای از ورای همه بیهوده ها مرا ارزش ... می پرستم .

با من همراه باش و لحظه ای شانه بر شانه ی خیالم سای. تا ببرم تو را به هر آن جا که نه دیده ای و نه دیده ام . قدم به راه بگذاریم و خود راه چه راه نمایی است!!  می بردمان به آن جا که می رود ... و می رود به آن جا که می رویم.  تو را خواهم برد به سرزمین دوست داشتن های زلال . به آن جا که تلألؤ محبت در زیر آفتاب یگانگی بر سقف خانه مان نقش ِ ماندگار ِ قرن ها را حک می کند .

با تو تا مرز هیچ شدن خواهم آمد و از آن جای به بعد ـ ای همه چیز من ـ همه چیز ات خواهم شد . دیوانه ات خواهم شد و دیوانه ات خواهم کرد . ... مگر نه دیوانه شدن جستن از حصار باید ها و نباید هاست. می خندیم و پرواز می کنیم و غوطه ور می شویم در فضا . ... و جاری می شویم به هر آن کجا که جایی هست . زیرا من و تو برای بودن آمده ایم و باید باشیم ... به هر آن کجا که جایی هست .

دوست ات خواهم داشت تا انتهای بودن.  

|+| نوشته شده توسط حامد شاکریان در شنبه 1385/07/08 | موضوع: |
 
 
بالا