باید بمیرم امشب...
دیگر توان ندارم باید بمیرم امشب
کام از تو نا گرفتم خیلی حقیرم امشب
یک عمر می نمودم سر را به سوی بالا
با ماه بگو بخندد تا سر به زیرم امشب
آن دم که می سپردم دل را به دیدگانت
از من گذشت خواهم تا پس بگیرم امشب
مکتوم از چه کردم فریاد عشق خود را
بر بی کرانه راهی یابد نفیرم امشب
دیگر چه سود دارد از تو چه دورم اینک
بر ثانیه بگریم دردا که دیرم امشب
از تو جدا نگشتم در تو اسیرم امشب
دیگر توان ندارم باید بمیرم امشب
|
+| نوشته شده توسط حامد شاکریان در چهارشنبه
1385/05/25 | موضوع: |