22 سال پيش در چنين روزي...
سلام. مدتي نبودم. براي جبران هم كه شده مي خوام اين پست رو طولاني كنم. با چند تا شعر. امروز روز تولد من هم هست و اين چند قطعه مي تونه شيرني تولد باشه. تا ببينم اين وسط به عنوان هديه ي تولد چي نصيبم مي شه.
دست خدا از زمين مان كوتاه شد
فاصله ها كوتاه شد
جمله ها كوتاه شد
مانتو ها كوتاه شد
و فكر آدم ها ...
كوتاه ِ
كوتاه ِ
كوتاه.
************************************************
نُه ماه دست و پا زدم
براي آشي كه دهان هيچ كس را
نسوخت.
همه اش مربوط مي شد به خودم
امّا...
نمي دانم چرا كاسه ي داغ تر از آش مي شد شهربانو
او كه با دستمال نرم ترانه
خان هاي تفنگ را صيقل مي داد:
" تك پوكَ وانهايه
پي چغلَ اشكنايه"*
براي آن روز كه پاي در ركاب شوم.
ولي زمانه ديگر عوض شده بود
آستين پدر بزرگم پاره شد...
و يك شب خواب ديدم...
كه در زير زمين خانه مان
پا بر روي انبوه مارهايي گذاشته ام كه ديگر گريزي از آن ها نبود .
پاچه هايم را گِلي كردم و ايني شدم كه هستم:
شيركاكايو مي نوشم
و در حالي كه گوشم با مبتذل ترين موسيقي است
ميني پيتزا سفارش مي دهم
تقصير من نبود.
بود؟؟؟!
*********************************************
و اين هم يك شوخي تقديم به دوستاني كه دوست شان دارم:
آن يار كه قلبم ز غمش پر گشته ست
قرص رخ او چون حَب تب بر گشته ست
آيا شود اين يا كه به خوابش بينم
كان كوه جفا چون خود ِ من لر گشته ست
اميد وارم نظر فراموش تون نشه.
|
+| نوشته شده توسط حامد شاکریان در چهارشنبه
1385/10/20 | موضوع: |