یکی این سکه رو بگیره...داره مرز یک میلیون رو رد میکنه!!
این شما و اینم یه رباعی دیگه. از نقد و نظر بی نصیبم نکنید:
قلبی که شکست، در تنم جا مانده
مرداری در پیرهنم جا مانده
از او فقط این خاطره ها مانده به جا
از من دل من پیش زنم جا مانده!
این بار چه خوانده؟! کی؟ کجا؟ در گوش ات
داری به جنون می کشی ام حرف بزن
این چیست که خشکیده بر آن تن پوش ات؟
فراخوان جمع آوری شعر برای «مجموعه ی غزل پست مدرن (غزل پیشرو)»
بیا از روی مجبوری بخندیم
به زیر بار غم زوری بخندیم
بیا ای هموطن با دست خالی
به تحریما همینجوری بخندیم
داروگ...
مگر شب ما سحر ندارد؟!
تمام ایده ها و آرزو به باد رفت
گمان کج مبر. گریهی من از خودشیفتگی نیست. من بر مرگ عشق می گریم، بر مرگ اعتماد. مدت هاست یار دیروزی! که دیگر دست هایت پناه تنهایی ام نیست. مدت هاست که شبانه می شکنم و در خود فرو می ریزم. روح من تکه تکه شده. پیش از این تبر روزگار جانانه به تلاشی ام برخاسته بود و حالا این تویی که با سوهان ناآگاهی ات ذره ذره های روحم را نثار پایم می کنی. گفته بودم یک روز به خاکسترم می نشانی، به گمانم امروز سپیده دم طولانی آن روز است.
من بنده ی التهاب زود گذر جسم نیستم. من چیزی دیگر می خواهم. چیزی که در انحنای اندامت، در زوایای نا پیدای تنت پیدا نمی کنم. تو البته آن چیز را گاه گاهی به من می نمایانی. ولی افسوس که چشیدن قطره ای از آن شربت شیرین مجازاتی سنگین دارد: گرز سنگینی را می بینم که به نام عشق، به نام دلتنگی بر سرم فرود می آید، له ام می کند، در خود می فشاردم و متلاشی ام می کند.
چه کسی ما را در می یابد؟ چه کسی بر ما دل می سوزاند؟
این لینک رو برای رهبرمون گذاشتم.
شما هم حتماً ببینید.
یه شب رو بال خاطره
رفتم به نوجوونیا
به اون روزای درس و مشق
شبهای هم زبونیا
***
اون روزا که تو قلب من
گلی جوونه کرده بود
تو فکر و ذکر هر شبم
عشق تو لونه کرده بود
***
نگا نگات می کردم و
شک تو دلت پا می گرفت
ازم فرار می کردی و
غم تو دلم جا می گرفت
***
چن سال دیگه هم گذشت
تا که نگاهم بکنی
تا تو هم عاشقم بشی
حتّا گناه هم بکنی
*
*
*
سختی راه عاشقی
نمی خواد از یادم بره
دستی بکش روی سرم
بسّه مرور خاطره
***
حالا که تو پیش منی
ثانیه ها زنده ترن
لحظه های عاشقی مون
بوسه هامون رو می شمرن
هِه
لجن زار ِ رنج ام
می رنجم از بی خودی ِ خویش
از درد های گران و از بی دردی هایی که گران می آیدم
متنفرم از وجود خودم که از گرسنگی به خود می پیچم
که از عشق اشک می ریزم
پس رؤیای بار امانت دروغ بود؟
از روز نخست کرده بودم باور
روزی نرسد ز گل بگویی کمتر
حالا که خرت ز پل گذشته...بانو!
کم مانده یهو بهم بگویی انتر
نمی دونم چرا دیگه شعرم نمیاد.
شاید حس و حالم رفته
یا شاید به دلیل اون وزن لعنتی بود که هی وسواس گونه تو ذهنم تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد تا بالاخره اعصابم رو داغون کرد. تو دستشویی.تو رخت خواب . تو اتوبوس . تو خیابون ... همه جا همه جا همراهم بود . وقتی به سراغم میومد و دوباره و چندباره مغزم رو تسخیر می کرد حس میکردم که دوباره و چندباره مجبورم کردن به خوردن نون بلوط . اون هم به شکل خشک خشک!
اما با این حال دلم نمیاد از این وبلاگ دل بکنم . آخه دلتنگیام رو ریختم توش . خاطراتم توشه . توش با دوستای خوبی آشنا شدم.
یه بار دیگه- جای خداحافظی- بهتون سلام میکنم.
ابری برای بارش نم نم نبوده ام
در دشت آرزوی تو زمزم نبوده ام
من آن صدای صامتم حاکی ز درد خویش
مردی در آن نجسته ای چون بم نبوده ام
از سهم زندگی، تو را کافی نمی شوم
امـّا برای زندگی کم هم نبوده ام
شاید دلت گرفته از این جاده های هیچ
شرمنده ام رهی اگر پر خم نبوده ام
من آن شلخته کودک ِ "مامان مرا ببوس"
آن مرد شقّ و رق نمی خواهم نبوده ام
بر گندم گناه تو دندان کشیده ام
گر چه به چشم عاصی ات آدم نبوده ام
های های ِ یک گرسنه ... خرد سال
...............................................
"خواب ِ معده نقش نانی از محال
جیب ِ بابا مثل هر شب کور و لال
رنگ ِ طاعونی گرفته خانه مان
روی غلتک های لغزان ِ زوال
جای لقمه می دهم دایم فرو
بغض های روز و هفته . ماه ... سال
عنکبوت ِ غصّه بر دیوار دل
می کشد تاری به روی شعر کال
بی هوا در زندگی شلّیک شد
روح ما در روزگار ِ بی مجال
دست ناحق را بکن کوته ... و یا
هم صدا با ما خداوندا بنال!!"
.............................................
{ پای واژه لنگ شد در بی امید
پس چه نالی عور و لخت ِ نو نهال؟؟! }
دست خدا از زمين مان كوتاه شد
فاصله ها كوتاه شد
جمله ها كوتاه شد
مانتو ها كوتاه شد
و فكر آدم ها ...
كوتاه ِ
كوتاه ِ
كوتاه.
************************************************
نُه ماه دست و پا زدم
براي آشي كه دهان هيچ كس را
نسوخت.
همه اش مربوط مي شد به خودم
امّا...
نمي دانم چرا كاسه ي داغ تر از آش مي شد شهربانو
او كه با دستمال نرم ترانه
خان هاي تفنگ را صيقل مي داد:
" تك پوكَ وانهايه
پي چغلَ اشكنايه"*
براي آن روز كه پاي در ركاب شوم.
ولي زمانه ديگر عوض شده بود
آستين پدر بزرگم پاره شد...
و يك شب خواب ديدم...
كه در زير زمين خانه مان
پا بر روي انبوه مارهايي گذاشته ام كه ديگر گريزي از آن ها نبود .
پاچه هايم را گِلي كردم و ايني شدم كه هستم:
شيركاكايو مي نوشم
و در حالي كه گوشم با مبتذل ترين موسيقي است
ميني پيتزا سفارش مي دهم
تقصير من نبود.
بود؟؟؟!
*********************************************
به به که چه جالب! شد من تک پسرم
جنس ام ز عسل باشد کاکل ز زرم!!
-:" قند عسلم حامد ..." مادر د ِ نگو
شیرم ده و ول کن اه... ول کن که کرَم
آوردن من را هی رقصیده شدید
خاکی به سرت کردی خاکی به سرم
می گفت به من دالو دوشینه به خشم
با تیغه ی چاقو کُل نافت ببُرم
ای خون بگریز از من حاجت به تو نیست
ای دل ز غم ِبی حد کن منفجرم
این نسل نمی پاید بی راهه مرو
رو فکر دگر می کن...حالا...پدرم!
مرده ست نسیمی که با پیرهنی
بر کوی شما آرد مرگ خبرم
ایشان گفتند : هر فرصتی که برای یک نفر به وجود می آید تهدیدی محسوب می شود برای دیگری.
می خواهم بدانم نظرتان در مورد این دیدگاه چیست؟
با تشکر...
ای پیرهن ِ امید من چاکت باد
ای دیده که سر فرو نبردی به زمین
یک عمر نصیب اشک غم ناکت باد
****************************************************
آسمان بغض مرا زار گریست
عقده ام را در و دیوار گریست
مردی از جنس لطیف ِ باران
از خود و از همه بیزار گریست
با عرض پوزش از این که برای به روز کردن وبلاگ دیر اقدام کردم(پای همان یک سری مشکلات قبلی وسط بود).
راستش حرف خاصی برای گفتن نداشتم. ولی الان احساس می کنم دارم. یعنی از دیروز احساس کرده ام. دیروز... که باز یک بد بخت دیگر را دیدم. یک افغانی... یعنی دو نفر افغانی را... یک مادر و دختر.
مادر... که چین های صورتش.. جوانی اش را هاشور زده و بد بختی اش را به طرز خشنی ترسیم کرده بود.
و دختر... دوازده ساله... مهربان.. تازه کلاس سوم ابتدایی بود ... شاید به خاطر بیماری اش عقب افتاده بود... به قول یکی از اساتیدمان عین آدم بزرگ ها به انسان نگاه می کرد.
او سرطان داشت. از سه سال پیش تحت شیمی درمانی قرار گرفته بود. و متاسفانه دارو های مربوطه بر روی شنوایی اش هم اثر گذاشته بود...کم شنوایی حسی-عصبی در فرکانس های بالا .
معاینه و تست های اودیومتریک اش را من انجام دادم.
ظهر شد . به آنها گفتیم که بروند و بعد از خوردن نهار برای دریافت نتیجه بیایند ... نکته ی غم انگیزش همین جاست .. آنها حتی پولی برای تهیه ی نهار نداشتند...
دوست داشتم که ...
ولی حیف که خون قرن بیست و یکمی توی رگهام جاری بود !
تنها لطفی که کلینیک توانست در حق آن ها بکند... بخشیدن پول ویزیت شان بود.
چشمان اشک آلود زن و خنده ی معصومانه ی دختر به هنگام خداحافظی هنوز هم در یادم...
*******************************************************
"چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت"
گفتی و رفتی
زیر باران سهراب
و من حالا
زیر باران می روم گاهی
چتر به دست امّا ...
از قعر دل آهی :
آخر ...
چتر من سوراخ است ...
... سهراب!!
***
ممنون می شوم اگر نظرتان را در باره ی این شعر بنویسید
رو به رویم نازنین آن دم که می آیی بخند
غنچه را کتمان مکن وقتی که با مایی بخند
دشت ذهن و چهره ی من بی طراوت گشته است
دشت ذهن و چهره ام تا تازه بنمایی بخند
من دگر سوی گل و لاله نمی دارم هوس
ای که بالا تر ز رنگ و بوی گل های بخند
از همان روز نخست از خنده ات کافر شدم
تا که ایمانم دهی ، ذات اهورایی بخند
گر به روز روشن از من خنده می داری دریغ
مرحمت کن عشق من در خواب رؤیایی بخند
اشک تنهاییّ من تا روز دیدارت روان
روز دیدار ای گلم با من به تنهایی بخند
ساحلی هستم که آغوشم ز رؤیایت پر است
روی احساسم بکش دستان دریایی بخند
چون به یادت آورم ناگاه گریان می شوم
چون به یادم آوری هر دم به هر جایی بخند !!
آرزویت می کنم دل بر من بی دل ببند
دست من بر دامنت ای یار..مولایی..! بخند
رو به روی من نشین و لحظه را محشر نما
روزه ات با چای و خرما چون که بگشایی بخند
شاعره ی ِ دیوانه ی ِ
عقیم ِ
رؤیا هایم...
نه
اصلا آن چوب ِ سخن گوی ِ بی اعتنا به جنس...
اصلا ول اش کن
این هم از سرم زیادی ست
***
من باد می خواهم و
بید
تا زیر سایه اش بنشینم و
رقص ِ
لرزانِ
برگ ها را
در متن عبور نغمه ی ِ
باد
از یک ذهن ِ آبدیده ی ِ بی تفاوت
تماشا کنم
دیگر توان ندارم باید بمیرم امشب
کام از تو نا گرفتم خیلی حقیرم امشب
یک عمر می نمودم سر را به سوی بالا
با ماه بگو بخندد تا سر به زیرم امشب
آن دم که می سپردم دل را به دیدگانت
از من گذشت خواهم تا پس بگیرم امشب
مکتوم از چه کردم فریاد عشق خود را
بر بی کرانه راهی یابد نفیرم امشب
دیگر چه سود دارد از تو چه دورم اینک
بر ثانیه بگریم دردا که دیرم امشب
از تو جدا نگشتم در تو اسیرم امشب
دیگر توان ندارم باید بمیرم امشب
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه ی جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتی:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهای چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه ی عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابی نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
در آستانه ی کنکور با اجازه ی دختران محترم این شعر رو تو وبلاگ گذاشتم. امیدوارم در آستانه ی آزمون آرامش شان را بر هم نزنم. توصیه می کنم بر اعصاب تان مسلط باشید:
الا ای پسران که هر چه دانید
کمی همت کنید بیشتر بخوانید
کنون هنگامه ی رزم و نبرد است
دل ما پسران بس پر درد است
ز اخبار آگهی عمرا ندارید
به غفلت در شدید اندر چه کارید
منابع هر کدام اعلام کردند
ظهور دختران آنانکه مردند
که اینک پا نهند در گود کنکور
همی طعنه زنند بر دیده ی شور
همان شب زنده داران سحر خیز
رفیقان کتاب و دفتر و میز
همان جنس مخالف های پر رو
نمودند پسران امروزه جارو
برای فتح سنگر آمدستند
به جای اسلحه خودکار به دستند
تکش را پاتکی پاسخ روا ده
از آن پس شیرنی اش را باقلوا ده
گر امروز از جلویش در نیایی
به دانشگه نماند بر تو جایی
نبینم دستتان بر روی دست است
کنون نسبتتان چهل به شصت است(بنا بر قولی چل به شهصت)
به سالهای دگر ای داد و بیداد
تو بیست و سی شوی او رد ز هشتاد
دو صد البت که طنازی ندارد
که بیکار است و سربازی ندارد
نه فکر کار و بار و مشکل پول
نه قرض آورده بالا تا سر کول
پس اکنون سبقت ایشان هنر نیست
که گشته تنگ و باریک این ور پیست
کمی کوشش نمایی گر تو اکنون
نماند از وجودش جز دلی خون
بمگذار او چو یخبندان دیگر
حیات پر شکوهت آورد سر
بر این دنیا شود حاکم از آن پس
زند گردن به دلخواهش ز هر کس
بدین گونه شود گر کار گیتی
به سلطانی رسد هر در پیتی
پس اینک همچو کاوه سر برافراز
نشین بر پشت فرمان و بده گاز
چنان گازی بده کز گرد و خاکش
نماند جا بر او افتد به لاکش
کنون آوازه شو در بحث کنکور
بصر های حریفان را بکن کور
***
کمی گویی زیادی رفته ام من
اراجیفی خفن بر بفته ام من
خدایا جان خود را از تو خواهم
بمگذاری یکی زانها به راهم
***
خدایا خواهر من نیز امسال
نشسته پشت این آشفته غربال
اگر حامد شود همچون بلکبورد
بدان از دست او یک دست کتک خورد
همان طور که مستحضرید چند ماهی است که طرح تردد نوبتی خودرو ها در خیابان های تهران در حال اجراست . بالاخره بعد از مدت ها شهرداری به خودش فشار آورد و طرحی برای کنترل ترافیک تهران ارایه کرد . طرحی که صد البته موقتی است . بنده نیز در این رابطه پیشنهادی دارم، و آن این است که شهرداری می تواند در مورد همه ی مسائل مربوط به شهر تهران برنامه ی موسوم به "زوج و فرد" را به مرحله ی اجرا در آورد :
طرح ماشین زوج و فرد و طرح انسان زوج و فرد
جمله ی کار ها شود در خاک ایران زوج و فرد
بهر تنظیم هوا و لایه های گرد و خاک
می نمایند کارشناسان٬ باد و باران زوج و فرد
این همه نقشه برای مردم مستضعف است؟
یا که هست هم از برای مایه داران زوج و فرد؟
تا جلوگیری کنند از ازدیاد موشکان
رفت و آمدشان بباید در خیابان زوج و فرد
تا نباشد چهره ی شهری کریه و ناپسند
سازمان باید نهادن بر گدایان زوج و فرد
از برای دفع این اصوات ناخالص ز شهر
نغمه ی قناری و قار کلاغان زوج و فرد
الغرض از روز پیدایش این طرح غریب
جمله ی اعصاب ما شد درب و داغان زوج و فرد
آنچنان پیچیده آوازه ی این نقشه ی بکر
که بماند یاد آن در روزگاران زوج و فرد
ای که مشتاقی برو بر قوم و خویشان سر بزن
تا نگشته سرکشی زان دوست داران زوج و فرد
بس که گفتم یاوه در خیل جمیع دوستان
تا ابد تابلو شدم در جمع یاران زوج و فرد
نظم من گر سوتی است بر من مده گیر سه پیچ
هفته هفته کنمت من شعر باران زوج و فرد
با عرض سلام دوباره خدمت دوستان عزیز. قطعه شعری برایتان دارم از شفیعی کدکدنی. بی گمان این شعر با آواز استاد شجریان در بایگانی خاطرات شما جاودانه است:
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
باز آ که در نگاهت خاموشی جنونم
فریاد ها بر انگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی "به روزگاران مهری نشسته" گفتم:
"بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران"
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سر خیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران؛
وین نغمه ی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران.
سلام دوستان عزیز
از اینکه با نظر هایتان این بنده حقیر را دلگرم می کنید بسیار سپاسگذارم. دیشب داشتم به دوران بچگی ام فکر می کردم و به کتاب هایی که ان روز ها می خواندم . یاد رمانی افتادم به نام "هوشمندان سیاره ی اوراک" . نویسنده ی آن یک خانم ایرانی است .اگر دست شما به آن کتاب می رسد فکر می کنم خواندن آن خالی از لطف نباشد.
الغرض پریشب دوباره قلم برداشتم و جرقه ای را که در ذهنم بود به کاغذ دادم. امیدوارم مورد پسند واقع شود :
تار گیسوت به تاری ماند
که هر لحظه
آوازی حزین از سر کند
وین دل سوزیده بن را
ناگهان پرپر کند
کج ابروت به ماری خوش خال و خط ماند
که دلم را هر طرف از پی خود می راند
عاقبت نیش زند
زخم کاری بر دل شوریده ی ریش زند
چه بگویم که هم این مار
و هم آن تار
در خیالت روز و شب
تار و مارم می کند.
باران
چه مهربانند مردم شهر
وقتی که باران می بارد
لبخند های نمناک پراکنده اند در فضای شهر
چشم ها از یکدگر بوسه های آتشین می گیرند
وز حرارتش دلها به هم لحیم می شود
ببار باران
ای آب جاویدان
ای محترم ترین سفیر صلح
ببار
که تمنایت می کنم
...اما
پس از این راه ملال
از پس سایه های مبهم خیال
میان هاله ای از عشق و تردید
باز لحظه ای را چشم در راهم
که با نوری از چراغ امتحان
به دل پر از تردید های هرز
عشق را
ثابت بکنم