غنچه ست که از گل نشدن می گرید

بوسه ست... میان قدغن می گرید
تصویر بدون شرح یک نشریه است
این خنده که بر لبان من می گرید!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/25ساعت 11:54 توسط حامد شاکریان |


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

 این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی


تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو

 کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی


زمین لرزه ی دیروز باز هم جمعی از هموطنانمان را داغدار کرد.
این مصیبت بزرگ را به مردم استان بوشهر به خصوص مردم شهر کاکی و حومه تسلیت می گویم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/21ساعت 13:59 توسط حامد شاکریان |

نوروز را به همه دوستان خوبم تبریک میگویم. امیدوارم سال نو سالی باشد پر از موفقیت برای همه مان!
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/01/05ساعت 7:44 توسط حامد شاکریان |


اگر پیکار باشد رو به رو یم

اهمیت ندارد آبرویم

کمی راز مگو در چنته دارم

خودت قاضی!  بگویم یا نگویم؟!

نوشته شده در تاریخ 91/11/16

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/11/18ساعت 7:52 توسط حامد شاکریان |


کافی ست نیاز کنی

یک عمر ناز می کنند !


+ نوشته شده در دوشنبه 1391/11/16ساعت 12:46 توسط حامد شاکریان |


یهو قید عروج روح را زد

به یک پرش ستیغ کوه را زد

و بعد از قرن ها در گینس آمد..

که آخوندی رکورد نوح را زد!


+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/07/27ساعت 8:10 توسط حامد شاکریان |


کشته و زخمی شدن شماری از هم وطنانمان در زلزله شمال غربی کشور غمگینم کرد. این ضایعه را به بازماندگان و دیگر هم وطنان تسلیت میگویم و خود را در عزای آنان شریک میدانم.


+ نوشته شده در یکشنبه 1391/05/22ساعت 10:29 توسط حامد شاکریان |

 

جنگی ست که هر کس ببرد بازنده ست

امید گذشته حسرت آینده ست

اثبات شده ست هر که تن داد به عشق

با دست خودش گور خودش را کنده ست

............................................................

پانوشت:  به پیشنهاد  محمود صالحی فارسانی تغییراتی را در این شعر اعمال کردم که فضای کار را به مراتب بهتر کرده است. چیزی که در بالا می خوانید شکل اصلاح شده ی شعر است.


 

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/03/07ساعت 22:30 توسط حامد شاکریان |

رباعي ارديبهشت...نيازي به گفتن نيست كه نقدتون چقدر برام مهمه:


دست از سرطان کشیدن از مجبوری

راضی ماندن به روز و شب رنجوری

دلواپسی جدید دکتر این است:

بیماری خانواده مان "شب کوری"



+ نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18ساعت 19:48 توسط حامد شاکریان |


چه کسی می­تواند رنج های قوم بلادیده افغان را که سرزمین­شان در گذر تاریخ همواره گهواره­ ی حوادث ناگوار بوده نادیده بگیرد؟ کدام یک از ما ایرانیان (ساکنان کشور کنونی ایران) می­ توانیم زحمات و سختی های این مردمان رنج­دیده را در راه گرداندن چرخ کارهای زیربنایی کشورمان کتمان کنیم؟ مردمانی که گریزان از آتش جنگ به خنکای آرامش و امنیت موجود در کشورمان پناه آورده­ اند تا با تن دادن به کارهایی که نیاز به مهارت و سختکوشی فراوان دارد شکم زن و بچه­ ی خود را سیر کرده و از طرفی ما را نیز – که از کمبود نیروهای کاری و با مهارت و سختکوش رنج می­ بریم – در پیشبرد کارهایمان یاری کنند. هر کدام از ما، چند نفر را در اطراف مان سراغ داریم که به مهارت ها و جان ­سختی افغان ها مجهز باشند؟ مگر نه این است که هر گاه سخن از کارهای دقیق و سخت به میان می­ آید بی درنگ ذهن­مان به سمت کارگران افغانی می­ رود؟ افغانی ها افراد تحصیلکرده و باسواد هم کم ندارند. هر گاه شرایط تحصیل­شان در کشور میزبان فراهم باشد در این زمینه نیز حرف هایی برای گفتن دارند. گذشته از این ایران کشوری است که مدعی پرچم ­داری فرهنگی و مذهبی در منطقه است. لذا ما برای برقراری روابط دوستانه با دولت­ ها و ملت­ های همسایه و جذب حداکثری آنها به فرهنگ خودمان نیازمند محترم شمردن شهروندان این کشورها هستیم. فرقی نمی کند: افغانی، عراقی و... .

      کوتاه سخن، غرض از نوشتن این مطلب اخباری است که اخیرا در رابطه با اظهارات برخی ازمسؤولین استان مازندران مبنی بر بیرون راندن شهروندان افغانی از آن استان به گوش می رسد. این سخنان نه­ تنها رنگ و بوی نژادپرستانه دارند بلکه حاوی هیچ نشانه ای از انسان دوستی و قدردانی از زحمات این مردم شریف نیستند. یکی از دلایلی که برای توجیه آن دستورات عنوان شده این است که حضور افغانی­ ها به توریسم آن منطقه ضربه می­ زند. ما باید بدانیم که حضور افغانی­ ها مایه­ ی آبروریزی ما نخواهد بود. ما باید فکری به حال تکدی­ گری برخی از هم­وطنان خودمان و بیکاری جوانان مان -- که گاهی خود عامل بزه کاری است -- بکنیم. این گونه اظهارنظر­ها شایسته ملت شریف افغان و فرهنگ غنی خودمان نیست.

..................................................................................................................

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 14:33 توسط حامد شاکریان |

سلام... نوروز مبارک!

1- در فیلم قلاده های طلا مشخص نشده چه کسی ابتدا اعلام کرد هر کی بیاید تو خیابان خونش پای خودش است (نقل به مضمون)

2- من هم این فرض را که شروع کشتار از جانب مجاهدین بوده قبول میکنم تا بتوانم پایه ای داشته باشم برای بحث(هر چند نظر من این نیست)....حالا با این فرض آیا اعلام این نظر که هر کس بیاید توی خیابان مسؤولش سران جنبش هستند، به خودی خود سر نخ را نمی دهد دست عوامل نفوذی تا بیایند و کشتار بکنند و چهره نظام را لکه دار کنند؟

3- خاین تنها آن کسی نیست که در وزارت اطلاعات رتبه بالایی دارد و خطا میکند. آن کس نیز که حضور میلیونی مردم در انتخابات و پس از آن را که خود میتوانست نقطه اتکایی باشد برای اقتدار و مباهات نظام، به "فتنه" تعبیر میکند تا به طریق اولی آن خیل عظیم را "فتنه گر" معرفی کند خاین است. خواه رییس جمهور باشد یا مجری برنامه تلویزیونی یا هر کس دیگر...

فعلا فرصت نیست.انشاالله در پست های بعدی خواهم آمد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/01/07ساعت 8:29 توسط حامد شاکریان |

1- بگذار نادر از سیمین جدا شود اما در عوض ملتی خوشحال باشد. (بابک...نقل به مضمون)

2- واقعا ارزش اش را دارد که نادر از سیمین جدا شود تا ملتی خوشحال باشد؟

3- اگر اصغر فرهادی با همین نگاه و پرداخت هنرمندانه و نقش آفرینی همه ی عوامل پشت و روی صحنه در باره ازدواج آن دو فیلم میساخت باز هم اسکار میگرفت؟

4- چرا بازی هنرمندانه شهاب حسینی- در یک نقش کاملا واقعی- نادیده گرفته می شود؟

5- در شرایطی که وزیر دفاع اسراییل در رابطه با موضوع هسته ای ایران به واشینگتون سفر کرده و نتانیاهو نیز بزودی به آنجا خواهد رفت، ما اسکار گرفتیم. اگر جنگی در نگیرد سهم پیشگیرانه ی "جدایی..." چقدر خواهد بود؟

.....................................................

مورد پنجم بسیار ساده لوحانه بود و اعتراف میکنم که احساساتی شده بودم!!. 1391/9/30
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت 13:46 توسط حامد شاکریان |

Oscars: Iran's 'A Separation' wins best foreign language

(reuters)

کسب اولین جایزه اسکار برای ایران توسط اصغر فرهادی و گروه همراه اش اتفاقی نیست که بتوان نادیده اش گرفت. هر چند عده ای می خواهند نا دیده اش بگیرند. به هر حال این موفقیت را به همه هم وطنانم تبریک میگویم. به امید سربلندی هر چه بیشتر فرهنگ و هنر ایرانی.


+ نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 13:38 توسط حامد شاکریان |


هشدار! اگر که پیک یکهو برسد

از "فیل" برای "گربه" کادو برسد

پشت سر هم یکی یکی می افتید

روزی که به فکرمان دومینو برسد!

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16ساعت 9:21 توسط حامد شاکریان |

یکی این سکه رو بگیره...داره مرز یک میلیون رو رد میکنه!!

این شما و اینم یه رباعی دیگه. از نقد و نظر بی نصیبم نکنید:


قلبی که شکست، در تنم جا مانده

مرداری در پیرهنم جا مانده

از او فقط این خاطره ها مانده به جا

از من دل من پیش زنم جا مانده!


+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 10:13 توسط حامد شاکریان |


لعنت به تو و امنیت! آغوش ات

این بار چه خوانده؟! کی؟ کجا؟ در گوش ات

داری به جنون می کشی ام حرف بزن

این چیست که خشکیده بر آن تن پوش ات؟



فراخوان جمع آوری شعر برای «مجموعه ی غزل پست مدرن (غزل پیشرو)»

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/22ساعت 14:5 توسط حامد شاکریان |

بیا از روی مجبوری بخندیم

به زیر بار غم زوری بخندیم

بیا ای هموطن با دست خالی

به تحریما همینجوری بخندیم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 10:48 توسط حامد شاکریان |

قاصد روزان ابری

داروگ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/11/26ساعت 10:24 توسط حامد شاکریان |


من گربه ی وحشی ام کمی رامم کن

دستی به سرم کشیده آرامم کن

وقتی عصبانی شده ام هیچ مگو

لبخند بزن، لوس شو و خامم کن
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 0:17 توسط حامد شاکریان |

 

مگر شب ما سحر ندارد؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 19:45 توسط حامد شاکریان |

 

تمام ایده ها و آرزو به باد رفت

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/20ساعت 20:10 توسط حامد شاکریان

گمان کج مبر. گریه­ی من از خودشیفتگی نیست. من بر مرگ عشق می گریم، بر مرگ اعتماد. مدت هاست یار دیروزی! که دیگر دست هایت پناه تنهایی ام نیست. مدت هاست که شبانه می شکنم و در خود فرو می ریزم. روح من تکه تکه شده. پیش از این تبر روزگار جانانه به تلاشی ام برخاسته بود و حالا این تویی که با سوهان ناآگاهی ات ذره ذره های روحم را نثار پایم می کنی. گفته بودم یک روز به خاکسترم می نشانی، به گمانم امروز سپیده دم طولانی آن روز است.

من بنده ی التهاب زود گذر جسم نیستم. من چیزی دیگر می خواهم. چیزی که در انحنای اندامت، در زوایای نا پیدای تنت پیدا نمی کنم. تو البته آن چیز را گاه گاهی به من می نمایانی. ولی افسوس که چشیدن قطره ای از آن شربت شیرین مجازاتی سنگین دارد: گرز سنگینی را می بینم که به نام عشق، به نام دلتنگی بر سرم فرود می آید، له ام می کند، در خود می فشاردم و متلاشی ام می کند.

چه کسی ما را در می یابد؟ چه کسی بر ما دل می سوزاند؟  

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 13:40 توسط حامد شاکریان |

 

این لینک رو برای رهبرمون گذاشتم.

شما هم حتماً ببینید.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 14:25 توسط حامد شاکریان |

یه شب رو بال خاطره

رفتم به نوجوونیا

به اون روزای درس و مشق

شبهای هم زبونیا

***

اون روزا که تو قلب من

گلی جوونه کرده بود

تو فکر و ذکر هر شبم

عشق تو لونه کرده بود

***

نگا نگات می کردم و

شک تو دلت پا می گرفت

ازم فرار می کردی و

غم تو دلم جا می گرفت

***

چن سال دیگه هم گذشت

تا که نگاهم بکنی

تا تو هم عاشقم بشی

حتّا گناه هم بکنی

*

*

*

سختی راه عاشقی

نمی خواد از یادم بره

دستی بکش روی سرم

بسّه مرور خاطره

***

حالا که تو پیش منی

ثانیه ها زنده ترن

لحظه های عاشقی مون

بوسه هامون رو می شمرن

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 17:37 توسط حامد شاکریان |

من کوه ِ درد...

هِه

لجن زار ِ رنج ام

می رنجم از بی خودی ِ خویش

از درد های گران و از بی دردی هایی که گران می آیدم

متنفرم از وجود خودم که از گرسنگی به خود می پیچم

که از عشق اشک می ریزم

پس رؤیای بار امانت دروغ بود؟


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 16:1 توسط حامد شاکریان |

از روز نخست کرده بودم باور

روزی نرسد ز گل بگویی کمتر

حالا که خرت ز پل گذشته...بانو!

کم مانده یهو بهم بگویی انتر

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت 10:50 توسط حامد شاکریان |

 سلام دوستان

نمی دونم چرا دیگه شعرم نمیاد.

شاید حس و حالم رفته

یا شاید به دلیل اون وزن لعنتی بود که هی وسواس گونه تو ذهنم تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد تا بالاخره اعصابم رو داغون کرد. تو دستشویی.تو رخت خواب . تو اتوبوس . تو خیابون ... همه جا همه جا همراهم بود . وقتی به سراغم میومد و دوباره و چندباره مغزم رو تسخیر می کرد حس میکردم که دوباره و چندباره مجبورم کردن به خوردن نون بلوط . اون هم به شکل خشک خشک!

اما با این حال دلم نمیاد از این وبلاگ دل بکنم . آخه دلتنگیام رو ریختم توش . خاطراتم توشه . توش با دوستای خوبی آشنا شدم.

یه بار دیگه- جای خداحافظی- بهتون سلام میکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 13:31 توسط حامد شاکریان |

سلام!... رسیدن ماه رمضون رو بهتون تبریک میگم.

ابری برای بارش نم نم نبوده ام

در دشت آرزوی تو زمزم نبوده ام

من آن صدای صامتم حاکی ز درد خویش

مردی در آن نجسته ای چون بم نبوده ام

از سهم زندگی، تو را کافی نمی شوم

 امـّا برای زندگی کم هم نبوده ام

شاید دلت گرفته از این جاده های هیچ

شرمنده ام رهی اگر پر خم نبوده ام

من آن شلخته کودک ِ "مامان مرا ببوس"

آن مرد شقّ و رق نمی خواهم نبوده ام

بر گندم گناه تو دندان کشیده ام

گر چه به چشم عاصی ات آدم نبوده ام

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 11:7 توسط حامد شاکریان |

 سلام !... تقریبا چهار ماهی میشه به روز نکرده م . از همه ی دوستانی که در این مدت به من سر زدن ممنونم . یه شعر جدید دارم ... امید وارم بخونید و نظر بدید .

 

 های های ِ یک گرسنه ... خرد سال

...............................................

"خواب ِ معده نقش نانی از محال        

    جیب ِ بابا مثل هر شب کور و لال

رنگ ِ طاعونی گرفته  خانه مان           

     روی  غلتک های  لغزان ِ زوال 

جای لقمه می دهم دایم فرو             

بغض های روز و هفته . ماه ... سال

عنکبوت ِ غصّه بر  دیوار  دل                

  می کشد تاری به روی شعر کال

بی هوا در زندگی شلّیک شد           

   روح  ما در روزگار ِ بی مجال

دست ناحق را بکن کوته ... و یا           

 هم صدا  با ما   خداوندا   بنال!!"

.............................................

                           { پای واژه   لنگ شد در  بی امید

                            پس چه نالی عور و لخت ِ نو نهال؟؟! }

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/09ساعت 13:6 توسط حامد شاکریان |

سلام. مدتي نبودم. براي جبران هم كه شده مي خوام اين پست رو طولاني كنم. با چند تا شعر. امروز ‌روز تولد من هم هست و اين چند قطعه مي تونه شيرني تولد باشه. تا ببينم اين وسط به عنوان هديه ي تولد چي نصيبم مي شه.

دست خدا از زمين مان كوتاه شد

                               فاصله ها كوتاه شد

                                                  جمله ها كوتاه شد

                                                                     مانتو ها كوتاه شد

                     و فكر آدم ها ...

                                          كوتاه ِ

                                                     كوتاه ِ

                                                                 كوتاه.

************************************************

نُه ماه دست و پا زدم

                     براي آشي كه دهان هيچ كس را

                                                                  نسوخت.

همه اش مربوط مي شد به خودم

امّا...

نمي دانم چرا كاسه ي داغ تر از آش مي شد شهربانو

                      او كه با دستمال نرم ترانه

خان هاي تفنگ را صيقل مي داد:

                                                  " تك پوكَ وانهايه

                                                   پي چغلَ اشكنايه"*

                                                                                براي آن روز كه پاي در ركاب شوم.

ولي زمانه ديگر عوض شده بود

آستين پدر بزرگم پاره شد...

                                    و يك شب خواب ديدم...

كه در زير زمين خانه مان

پا بر روي انبوه مارهايي گذاشته ام كه ديگر گريزي از آن ها نبود .

پاچه هايم را گِلي كردم و ايني شدم كه هستم:

                                                                      شيركاكا‌يو مي نوشم

و در حالي كه گوشم با مبتذل ترين موسيقي است

ميني پيتزا سفارش مي دهم

                                                                          تقصير من نبود.

                                                                                                  بود؟؟؟!

*********************************************

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 16:40 توسط حامد شاکریان |

مطالب قدیمی‌تر